خرید بک لینک

لپ تاپ را باز کردم. حوصله ی درس خواندن را نداشتم یعنی ندارم. در تعطیلی آخر هفته و بلاتکلیفی و دلمشغولیی ها گیر کرده ام. کمی قدم زدم. اما جواب نداد. دلم هوا می خواهد، هوای تازه هوای نفس کشیدن. امید. امید داشتن دلم میخواهد. نامجو می خواند: «گفتا که نوش لعل ات ما را به آرزو کشت...» این آرزو چیست که ما را رها نمی کند؟ می گویند در حال زندگی کن و گذشته را رها کن و آینده هم که هنوز نیامده است. تا حالا از پنجره اتاق اینچنین خیره به حرکت ابرها نشده بودم. در پس آبی آسمان. در لحظه ی نشستن خورشید بر افق. دلم می خواهد بی خیال باشم. بی خیال از هرچه خواهد شد و هرچه هست. حقیقت این است که حال من آینده من است و این حال از گذشته من ناشی شده. یک سری علل پشت هم رسیده به اینجا و ادامه خواهد داشت. تا زمانی که نفس خواهم کشید.

حقیقتا خیلی وقت است در چیزی عمیق نشده ام. خوب فکر نکرده ام. فکرهایم همین بالا مانده اند روی سطح و پایین نمی روند. راستش اصلا شاید اصلا نمی توانم فکر کنم دیگر آنطور که باید باشد، آنطور که دلم می خواهد ، مانند آن روزهای جوانی مانند ده سال پیش ! یا حتی قبلتر، آنطور که توانم را بگذارم برای خواندن و فهمیدن یک مساله و لذت حل کردن آن. روی آب ماندن کم چالش تر از آنست که شیرجه بزنم به کف استخر و چند صباحی زیر آب نفسم را حبس کنم. گفته بودم دلم نفس کشیدن می خواهد. خیلی خسته ام ، خوابم می آید. چشمانم را می بندم. به زیر آب می روم. نفس ... نفس ... اکسیژن نمی رسد. خوابم می برد.... خواب در یک رویای ناتمام.

امروز چندم است ؟ نیمه june 2024 است. تقویم را نگاه می کنم 26 خرداد است. چند روزی از بهار 403 هنوز باقی است.

امضا: و موج در فضا و زمان گسترده است.

:: موضوعات مرتبط: موجِ نارنجی
:: برچسبها: نفس, آینده

برچسب: نویسنده: حدیث شریعتی تاريخ: يکشنبه 27 خرداد 1403 ساعت: 3:37

صفحه بندی