خرید بک لینک

سال ها پیش که می نوشتم، نوشته هایم نارنجی بودند، نارنجی به رنگ پاییز، حالا زمستان است اما سفید نیست، سرخ است. سرخ نه به رنگِ انار، که به رنگِ خون! زمستان است اما سفید نیست، سیاه است، سیاه مثل لباس عزا که بر تن کرده ایم. زمستان است و زمستانی است که، انگار بعدش بهاری نیست.

1.
از پشت درِ اتاق صدایش را شنیدم، مشغول کار خودم بودم و دقت نمی کردم با که چه می گوید. فقط شنیدم که میخواهد برود بیرون. با مادرش خداحافظی کرد و به من چیزی نگفت و رفت ... رفت. شاید فکر میکرد و شاید فکر میکردم که دوباره باز خواهد گشت. دوباره او را خواهم دید. دوباره او را در آغوش خواهم گرفت و چشمانش را خواهم بوسید.

سرخ، به رنگ خون

او رفت و دیگر نیامد...

هیچ چیز از اون نیامد و من ماندم و غم...

آنکه اسیرخاک شد منم و او بود که رها شد، آزاد. پرواز کرد به سوی آسمان ها...

2.
زمستان است، اما سفید نیست، تک تکه های شهر پر از لکه های خون است... زمستان است... سرد است، گرد غم و مرگ پاشیده اند به سر و روی این شهر. زمستان است... دستان و تنم کبود است نه از سوز سرما، از ضربه های ناجوانمردان... زمستان است، طناب، طناب به دور گردنم است برای چه ؟ نمی دانم. گفتم مادر پدر من کاری نکرده ام... پدرم پیر است... مادرم مریض است .... بیشتر تقلا نمیکنم، مبادا چهارپایه از زیرپایه ام در برود، طناب دور گردنم است. گردنم کبود است.. ترسیده ام، زمستان است، تاریک است. سیاه. همه چیز سیاه است. زمستان ها مگر سفید نبوند؟ چرا برف نمی بارد. بوی خون می آید...

زمستان است و می دانم بهار خواهد آمد...

مجتبا هجدهم بهمن یکهزاروچهارصدوچهار خورشیدی

برچسب: نویسنده: حدیث شریعتی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 20:30

صفحه بندی