سرزمینِ خون
-
تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 20:30
شش سال از آن شب کذایی و چهار سال از روزی که آن خاطره زمستانِ سرد را نوشتم می گذرد. حالا من اینجا نشسته ام در امان، کیلومترها دور از آن آب و خاک. مبهوت به صفحه ی مانیتور و گوشی، عکس ها را بالا و پایین می کنم از این خبرگزاری به آن خبرگزاری. دیگر نمی توانم، انگار بریده ام… دیگر هیچ چیز عادی نخواهد شد، ...
سرخ، به رنگ خون
-
تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 20:30
سال ها پیش که می نوشتم، نوشته هایم نارنجی بودند، نارنجی به رنگ پاییز، حالا زمستان است اما سفید نیست، سرخ است. سرخ نه به رنگِ انار، که به رنگِ خون! زمستان است اما سفید نیست، سیاه است، سیاه مثل لباس عزا که بر تن کرده ایم. زمستان است و زمستانی است که، انگار بعدش بهاری نیست.1.از پشت درِ اتاق صدایش را شن...
زندهباد خاطره
-
تاریخ: 1404/9/27 ساعت: 4:51
بیشتراز یکسال است که ننوشتهام. آن روزها که دل و دماغی برای نوشتن نبود و حالاهم که دوباره قلم بر دست گرفته ام تا این کهنه یادگار را نگذارم بمیرد. نگذارم فرسوده شود. رشد دهم پرورش دهم. آن موقع از دل ایران مینوشتم و حالا سرنوشت مرا به سرزمین دیگری رهسپار کرده. سرزمینی دور از ایرانما. حالا باید از ...
نفس
-
تاریخ: 1403/3/27 ساعت: 3:37
لپ تاپ را باز کردم. حوصله ی درس خواندن را نداشتم یعنی ندارم. در تعطیلی آخر هفته و بلاتکلیفی و دلمشغولیی ها گیر کرده ام. کمی قدم زدم. اما جواب نداد. دلم هوا می خواهد، هوای تازه هوای نفس کشیدن. امید. امید داشتن دلم میخواهد. نامجو می خواند: «گفتا که نوش لعل ات ما را به آرزو کشت...» این آرزو چیست که ما ...
همیشه مسافر
-
تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 16:24
باران بند آمده بود، پرتوهای گرم خورشید بر پوست سردم می نشست، درختان سبز شده بودند. آری اینک بهار بود. شکوفه های گیلاس سر برآورده بودند. چهره شهر دلنشین شده بود. در حین قدم زدن عمیق فکر می کردم. به آنچه در این سال ها گذشته است. در کوچه پس کوچه های قرمز و نارنجی و زرد این شهر غریب. من می دانم که برای ...
زندهباد خاطره
-
تاریخ: 1402/11/18 ساعت: 5:41
بیشتراز یکسال است که ننوشتهام. آن روزها که دل و دماغی برای نوشتن نبود و حالاهم که دوباره قلم بر دست گرفته ام تا این کهنه یادگار را نگذارم بمیرد. نگذارم فرسوده شود. رشد دهم پرورش دهم. آن موقع از دل ایران مینوشتم و حالا سرنوشت مرا به سرزمین دیگری رهسپار کرده. سرزمینی دور از ایرانما. حالا باید از اینجا...
پاییز سرد
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 3:00
پاییز است و سرد ولی این سرما، سرمای پاییزی نیست. گوش کن این صدا، صدای باران نیست که میبارد؛ صدای رگبار گلوله هاست. بببن این رنگ سرخ انار نیست که پاشیده شده به لباسهایمان، رنگ خون است. خون برادران و خواهرنمان. ببین این بوی گلهای مریم نیست که در هوا پیچیده، بوی گازهای اشک آور است. چشم ما خیس است از نب...
روزنگاری ها
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 3:00
در روزهای پایانی آبان ۱۴۰۱ به سر میبریم. دو ماه پیش نمیدانستیم چه قرار است بشود. هیچ کس فکرش را نمیکرد اینگونه جای جای ایران نالهی مردمان خسته به فریاد تبدیل شود. هیچ کس نمیدانست قرار است مشتها گره شوند و تا زمانیکه مزه آزادی را نچشند باز نخواهند شد. کسی چه میدانست کودک و نوجوان بر روی خاک گرم این س...
خیال خوش
-
تاریخ: 1401/7/6 ساعت: 16:07
تو شبیه به نقش ترمهیی، نگارهی سبز و آبی بر دل سفیدی ابرها. تو روانی، روان شبیه به باد، شبیه به آب، شبیه به باران. میباری نم نم و حریر وار بر اندیشه و خیالم مینشینی. آنقدر شیرین مینشینی که انگار روی صندلی چوبی کنار پنجره؛ دقیقا روبهرویم نشستهای. قوری چای و استکانها جلویمان آمادهاند. آمادهاند برای یک...
چراهای بی جواب
-
تاریخ: 1401/7/6 ساعت: 16:07
حالا سخت ترین کار دنیا فکر کردن است. آنقدر سخت است که فقط خودت را مشغول می کنی تا کمتر فکر کنی. کمتر سراغ گوشی می روی تا پیام هایت را چک کنی. وسوسه می شوم. دست بر تصویر پروفایلت می گذارم. بزرگ می شوی و می بینمت. تو نیستی. پیام هایت هست. باور کن سخت ترین کار دنیا فکر کردن است. فکر کردن به اینکه نیستی...
دیدار ناتمام
-
تاریخ: 1401/7/6 ساعت: 16:07
در میانهی آتش و دود، در میان انبوه صدای اعتراضات، ضجهها و شیونها، در میان صدای تیر و ترقه، دنبال صدای تو میگشتم. تا همین چند دقیقه پیش تو دقیقا آنور بولوار بودی و من اینور در تقلای رسیدن به تو. ناگهان اشک بود و دود، انگار جنگ جهانی شروع شده بود. چشمانم تار میدید و من تنها به دنبال صدای تو و رنگ نارن...
آفرینش جهان
-
تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 17:05
آتش درون شومینه، نفسهای آخرش را میکشید. هیزمها سوخته بودند و چیزی جز خاکستر از آنها باقی نمانده بود. سرما از لای دیوارههای چوبی هر طور شده عبور میکرد و به داخل میآمد. خیسی و رطوبت هوا کامل حس میشد. در میان انبوه لباس ها و پتو خود را گرم نگه داشته بودیم. چای هنوز از دیشب درون کتری مانده بود و سیاه ت...
سی سالگی
-
تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 17:05
در وصف سی سالگی نوشتن کمی سخت است. نه در اوایل جوانی هستی و خامی، نه در انتهای تجربه و پختگی. درست در وسط هستی. معلق میان زمین و آسمان در میانهی اعداد و تقسیمبندیهای روزگار. راستش را بگویم فکر میکردم، روز سی سالگی آدم زیباتر از یک روز معمولی باشد. یک روز پر هیجان، پر خاطره و حتی پر مخاطره! اما هیچکد...
داستان اهواز ۱
-
تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 17:05
سر را بر شیشهی اتوبوس تکیه دادهام و خیره به جاده نگاه میکنم. بی هیاهو به صدایی که در فضا پیچیده است. به غروبِ نارنجی خورشید نگاه میکنم و حرکت خودروها بر روی جادهی داغ. رنگِ خاک و آبی آلودهی آسمان غالب است بر سیاهی رنگ و رو رفتهی آسفالت، با حاشیهای از بلوکهای سیمانی و تابلوهای سبز راهنمایی و رانندگ...
تهران
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 11:42
بدون شک هر شهر و دیار و محلهای داستان خودش را دارد. داستان منحصر بهفردی که مردم آن محل میدانند، با آن شناخته میشوند، خاطرهبازی میکنند و آیندهشان را میسازند؛ هویت. هویت نهاده شده از محل زندگی، یکی از مهمترین اقسام هویت در بین مردم جهان است. تهران، ولی با تمام محلههای جهان فرق دارد. تهران یک داستان من...
داستان جدید
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 11:42
از پشت پنجرهها صدای باران میآمد. باران تند میآمد. آن شب وسطای پاییز یود.u200f پیتزای خانگی درون فر وا رفته بود. خب اینم از شام ما! تکههای وا رفته و شل پیتزا را روی بشقاب کشیدم و نشستم روی صندلی کانتر آشپزخانه. کمی سس ریختم و یک لیوان دلستر. سعی کردم برش های پیتزا را بدون آنکه از دستم بیفتند به دهن ب...
زمستانِ سرد
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 11:42
این یک داستان است... صحت واقعیت را خواننده تصمیم خواهد گرفت. در یک شب سرد زمستانی، نشسته بر ساحل خیس، چهره به چهره این دریای ناآرام که خزر مینامندش، در آبیِ تاریکِ دریا، غرق در تماشای موجهای خروشانم و مینویسم تا فراموش نکنم. فراموش نکنم دیروزم را. یارانم را و دوستانم را. خنکای باد شمالی در تنم رسو...
چون پاییزه
-
تاریخ: 1399/8/23 ساعت: 3:27
چون پاییزه ، و پاییز تو رو یاد من میآره.* توی ترافیک چمران، دندهی ماشین رو عوض میکنم و به تو نگاه میکنم. نگاه میکنم و انگار بار اولی است که تو را دیدهام. میلرزم و یخ میکنم. شاید بخاطر با
بازی
-
تاریخ: 1399/8/23 ساعت: 3:27
با رفتنت من باختم گویی تمام عمر را یک میخواستم و تاس میریختم هفت هم آمد ! من ندیدم یک را مجتباموضوعات مرتبط: موجِ نارنجی ، داستان کوتاه Let's block ads! (Why?)
فرودگاه : اوج حضور
-
تاریخ: 1399/8/23 ساعت: 3:27
سالن انتظار فرودگاه ، مزخرفترین مکانِ روی زمینه. دلهره موندن، دلتنگی رفتن، جوری ذهنت رو میخوره که به مرز دیوونگی میرسی. تا اینجای زندگی تو همهی این رفتنها، برگشتنی هم بود. نمیتونی بفهمی کی این د