شش سال از آن شب کذایی و چهار سال از روزی که آن خاطره زمستانِ سرد را نوشتم می گذرد. حالا من اینجا نشسته ام در امان، کیلومترها دور از آن آب و خاک. مبهوت به صفحه ی مانیتور و گوشی، عکس ها را بالا و پایین می کنم از این خبرگزاری به آن خبرگزاری. دیگر نمی توانم، انگار بریده ام… دیگر هیچ چیز عادی نخواهد شد، این تنها چیزی است که مطمئنم. ضحاک ماردوش خون طلب می کند، صبح به صبح در حمام خون استحمام می کند و باز خون طلب می کند و خون و خون و خون ….. ما انسانیم و انسان از نسیان می آید و نسیان یعنی فراموشی. آیا
برچسب:
نویسنده: حدیث شریعتی
سال ها پیش که می نوشتم، نوشته هایم نارنجی بودند، نارنجی به رنگ پاییز، حالا زمستان است اما سفید نیست، سرخ است. سرخ نه به رنگِ انار، که به رنگِ خون! زمستان است اما سفید نیست، سیاه است، سیاه مثل لباس عزا که بر تن کرده ایم. زمستان است و زمستانی است که، انگار بعدش بهاری نیست.1.از پشت درِ اتاق صدایش را شنیدم، مشغول کار خودم بودم و دقت نمی کردم با که چه می گوید. فقط شنیدم که میخواهد برود بیرون. با مادرش خداحافظی کرد و به من چیزی نگفت و رفت ... رفت. شاید فکر میکرد و شاید فکر میکردم که دوباره باز خواهد گ
برچسب:
نویسنده: حدیث شریعتی
برچسب:
نویسنده: حدیث شریعتی
برچسب:
نویسنده: حدیث شریعتی
برچسب:
نویسنده: حدیث شریعتی
برچسب:
نویسنده: حدیث شریعتی
برچسب:
نویسنده: حدیث شریعتی
در روزهای پایانی آبان ۱۴۰۱ به سر میبریم. دو ماه پیش نمیدانستیم چه قرار است بشود. هیچ کس فکرش را نمیکرد اینگونه جای جای ایران نالهی مردمان خسته به فریاد تبدیل شود. هیچ کس نمیدانست قرار است مشتها گره شوند و تا زمانیکه مزه آزادی را نچشند باز نخواهند شد. کسی چه میدانست کودک و نوجوان بر روی خاک گرم این سرزمین در خون خواهد غلتید، کسی چه میدانست معلم و وکیل و استاد و منتقد زندانی خواهند شد. هیچ کس نمیدانست چه اتفاقی در حال رخ دادن است. حالا ماندهاند هاج و واج با طنابهای اعدام. درمانده و خستهتر از همیشه، تکیه زدهاند بر قنداق تفنگهایشان. مادرها چه میدانستند که فرزندانشان صبح به صبح بند کفش را به مثابه بند پوتین رزم میبندند. که اگر میدانستند آخرین بوسه را نثار پیشانی قهرمانشان میکردند و با کاسهای آب آنان را به دست سرنوشت میسپردند. در روزهای تاریک آبان به سر میبریم. در خاکستریترین سالهای این سرزمین. و من خسته تر از همیشه نوشتم که یادم نرود چه بر سرما دارد میآید. ۲۶ آبان ۱۴۰۱مجتباو موج در فضا و زمان گسترده است...:: موضوعات مرتبط:
موجِ نارنجی،
خاطرهها
:: برچسبها:
موج نارنجی,
آبان,
سالهای خاکستری
برچسب:
نویسنده: حدیث شریعتی
برچسب:
نویسنده: حدیث شریعتی
برچسب:
نویسنده: حدیث شریعتی
در میانهی آتش و دود، در میان انبوه صدای اعتراضات، ضجهها و شیونها، در میان صدای تیر و ترقه، دنبال صدای تو میگشتم. تا همین چند دقیقه پیش تو دقیقا آنور بولوار بودی و من اینور در تقلای رسیدن به تو. ناگهان اشک بود و دود، انگار جنگ جهانی شروع شده بود. چشمانم تار میدید و من تنها به دنبال صدای تو و رنگ نارنجی شال تو بودم. اما ندیدمت، ندیدمت و ندیدمت. حالا سالهاست منتظر دیدار توام ... در ادامه نوشتارهای سالهای قبل : تقلب و "من درد مشترکم" مرا فریاد کندر میانهی آتش و دود، در میان انبوه صدای اعتراضات، ضجهها و شیونها، در میان صدای تیر و ترقه، دنبال صدای تو میگشتم. تا همین چند دقیقه پیش تو دقیقا آنور بولوار بودی و من اینور در تقلای رسیدی به تو. ناگهان اشک بود و دود، انگار جنگ جهانی شروع شده بود. چشمانم تار میدید و من تنها به دنبال صدای تو رنگ نارنجی شال تو بودم. اما ندیدمت، ندیدمت و ندیدمت. حالا سالهاست منتظر دیدار توام ... شعارها تغییر کرده بودند. ولی آدمها هنوز همان آدمها بودند. دهه شصتیهای به میانههای زندگی رسیده بودند. هفتادیها آرزوهایشان بر باد رفته بود و دهه هشتادیها مصرانه فریاد میزدند آنارشیست گونه. آنها فقط میخواستند حرف حرف خودشان باشد. جرأتی داشتند مثالزدنی . بی مرام و مسلک جلو رفتن. هم خوب است هم خطرناک. اما من و تو کجای این داستان بودیم. ما هم دنبال آزادی بودیم. همیشه فکر میکردیم میشود راه را ساخت، اوضاع را بهتر کرد. ما هنوز در اندیشههای خود سرگرم آن بودیم که بالاخره نوبت ما میشود که صحبت کنیم. حالا از آن سالها خیلی میگذرد. انگار دوباره داشتیم جان میگرفتیم. قرار بود هم دیگر را بعد از کار ببینیم. من با تو تنها چند قدم فاصله داشتم. چشمانم سوخت.
برچسب:
نویسنده: حدیث شریعتی
آتش درون شومینه، نفسهای آخرش را میکشید. هیزمها سوخته بودند و چیزی جز خاکستر از آنها باقی نمانده بود. سرما از لای دیوارههای چوبی هر طور شده عبور میکرد و به داخل میآمد. خیسی و رطوبت هوا کامل حس میشد. در میان انبوه لباس ها و پتو خود را گرم نگه داشته بودیم. چای هنوز از دیشب درون کتری مانده بود و سیاه ترین رنگ ممکن را گرفته بود. بلند شدم و از پنجره کلبه بیرون را نگاه کردم. دشت سراسر سفید شده بود و برف بود که نشسته بود و همچنان هم میبارید. از شدت بارش کم شده بود. میشد انتهای جاده و تک درخت پیر ییلاق را دید که استوار ایستاده است و در خواب زمستانی فرو رفته است. در کلبه را باز کردم و سوز سرما به پهنای صورتم خورد و اندکی برف بر روی سر و شانه هایم ریخت. هوا سرد بود و دلم گرم. چون تو را داشتم. میدانستم با من هستی. همه جا سفیدِ سفید شده بود. پاک، به شکل روز اول آفرینش زمین. زمین خلق شد یا به وجود آمد ؟ بحث علمی و فلسفی و دینی عمیقی است. از دیرباز تا کنون سلسله نشستها و جدالهایی بر سرآن بوده است. از همان دوران کهن؛ از زمانی که انسان فهمید میتواند اندیشه کند و ایدهیی داشته باشد که مخالف ایدهی دیگری است. زمانی که آدمی فهمید میتواند با اندیشههایش هم کیش و آیین پیدا کند و قلمرو ما و قلمرو آنها را تشکیل دهد. عمر دنیا را می گویند کمی از 14 میلیاردسال کمتر است و عمر زمین تقریبا کمی بیشتر از 4.5 میلیارد سال. البته این کمیهایی که گفتم را بخواهیم حساب کنیم خودش صدها سال میشود. به هرحال دنیا تقریبا ده میلیارد سال بوده است و بعد زمین درست شد یا خلق شد. طبیعت رشد پیدا کرد، فرگشت اتفاق افتاد یا اینکه بشر نیز آفریده شد که مجال بحث ما نیست – سالها گذشت تا بشر پا بر روی
برچسب:
نویسنده: حدیث شریعتی
در وصف سی سالگی نوشتن کمی سخت است. نه در اوایل جوانی هستی و خامی، نه در انتهای تجربه و پختگی. درست در وسط هستی. معلق میان زمین و آسمان در میانهی اعداد و تقسیمبندیهای روزگار. راستش را بگویم فکر میکردم، روز سی سالگی آدم زیباتر از یک روز معمولی باشد. یک روز پر هیجان، پر خاطره و حتی پر مخاطره! اما هیچکدام نبود. روزهایم همه یک شکل شده اند، با کمی بالا و پایین و نوسان که زیاد چیزی نیست که به آن اتکا کرد. روزهایی که با نشستن پشت رفیق قدیمیام، همین رایانه را می گویم، میگذرد. روزی که نهایت تفاوت آن در پاسخ به ابراز لطف دوستانِ قدیمی و عزیزم و بانکها و موسسات است، همین. و ما انسانها چقدر تنهاییم ! برنامهها و کارهای زیادی در سَر و زندگی روزانهام هست که باید انجام شوند و دارند آرام آرام راه میروند تا ببینم به کجا میرسند، تا ببینم به کجا میرسم! ولی این چه مسیری است که دارم میروم؟ نمیدانم شادی را گم کردهام یا خودم را؟ نمیدانم واقعا چیست ولی میدانم آنکه میخواستم و در فکر داشتم نیست. انگار فقط برایم راه فرار مانده است باید فرار کنم. من که همیشه میخواستم از مسیر لذت ببرم حالا فقط میخواهم به مقصد برسم. مرا چه شده است؟ و چه روا گفت هوشنگ خان ابتهاج : « ... ارغوان، این چه رازیست که هر بار بهار، با عزای دل ما میآید؟ » نه فقط برای خودم که برای همهی شما آرزو می کنم: لحظه لحظههای زندگیتان پر از عشق، آرامش و اطمینان خاطر. امضا: ... و موج در فضا و زمان گسترده است. جمعه نوزدهم فروردین یکهزاروچهارصدو یک خورشیدی. :: موضوعات مرتبط:
موجِ نارنجی،
آنچه از دل برآید
:: برچسبها:
موج نارنجی
برچسب:
نویسنده: حدیث شریعتی
برچسب:
نویسنده: حدیث شریعتی
بدون شک هر شهر و دیار و محلهای داستان خودش را دارد. داستان منحصر بهفردی که مردم آن محل میدانند، با آن شناخته میشوند، خاطرهبازی میکنند و آیندهشان را میسازند؛ هویت. هویت نهاده شده از محل زندگی، یکی از مهمترین اقسام هویت در بین مردم جهان است. تهران، ولی با تمام محلههای جهان فرق دارد. تهران یک داستان منحصر بفرد ندارد، هر کوچه و محلهاش پر است از داستان و افسانههای بیشمار. تهران شهر هزار افسانهاست. تهران را که قدم بزنی و بچرخی، هرجایش برایت یک خاطره و داستان میشود، یک روایت نو از صدسال پیش یا قبلتر تا به الان و امروز. کجای دنیا میتواند همزمان گذشته و حال و آینده را باهم در خود جای دهد؟ شهری با مردمان هزار آرزو. آرزو و رویاهایی که بال گرفتهاند و پرواز کردند و آرزوهایی که در زیر خروارها خاک دفن شدهاند و شدند یک حسرت نداشته و نرسیده. تهران با تمام تضادهایش، سختیهایش، نامهربانیهایش ، هنوز پر از امید است و نمیگذارد سایهی سیاه تاریکی بر آن چیره شود. شهری است پر است از مردم پر تلاش. مردمی که میخواهند زنده بمانند. تهران شهر افسانههاست. این حرف مرا باور کنید. این شهر باورکردنی نیست. شهری که هیچ گاه تکراری نمیشود. تهران با تمام دنیا فرق دارد. ۴ آذر ۱۴۰۰ . یادگار از پیاده روی سر شب از بازار تهران تا میانههای خیابان ولیعصر. با یادی از محلههای جدیدتر، برجهای مدرن و مراکز خرید پیشرفته، در مقابل بافتهای فرسوده. امضا : ... و موج در فضا و زمان گسترده است. :: برچسبها:
تهران
برچسب:
نویسنده: حدیث شریعتی