خرید بک لینک

شش سال از آن شب کذایی و چهار سال از روزی که آن خاطره زمستانِ سرد را نوشتم می گذرد. حالا من اینجا نشسته ام در امان، کیلومترها دور از آن آب و خاک. مبهوت به صفحه ی مانیتور و گوشی، عکس ها را بالا و پایین می کنم از این خبرگزاری به آن خبرگزاری. دیگر نمی توانم، انگار بریده ام… دیگر هیچ چیز عادی نخواهد شد، این تنها چیزی است که مطمئنم. ضحاک ماردوش خون طلب می کند، صبح به صبح در حمام خون استحمام می کند و باز خون طلب می کند و خون و خون و خون ….. ما انسانیم و انسان از نسیان می آید و نسیان یعنی فراموشی. آیا واقعا می توان فراموش کرد که چه بر سر این سرزمین آمده است؟ می توان فراموش کرد صدای ضجه های پدر را یا رقص آن مادر بر سر مزار فرزندش را؟ فواره های خون است که می جوشند از تک تک کوچه های این شهر و دیار و دروغ و دروغ و دروغ. مگر می توان فراموش کرد؟ نمی شود. من که نمی توانم. حرف ناراست می زنند، تا اندک زمانی بیشتر بخرند برای چه ؟ نمی دانم. و نیمی از عذاب های انسان از ندانستن است و نیمی دیگر از دانستن!

مبارزه خیلی سال قبل آغاز شده ، اما دستمان خالی است. هیچ کس یار ما نیست. تصمیم ها را گرفته اند از قبل. کاش خروجی اش خوب باشد؛ خون ش و غم ش همیشه با ماست… با ما خواهد ماند و من می دانم این آخرین غم نخواهد بود.

سرزمینِ خون

و موج در فضا و زمان گسترده است…

مجتبا سوم بهمن یکهزارو چهارصدو چهار - بهمن همان سالی که وعده ی شکوفایی داده بودند و چیزی جز سقوط نصیب این سرزمین نشد. ما می رویم این سرزمین می ماند. این خون های ریخته شده در خیابان روزی دوباره جوانه خواهند زد و ما دوباره سبز می شویم، سبز… .

برچسب: نویسنده: حدیث شریعتی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 20:30

صفحه بندی