فیزیک
-
تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 17:46
من دانشجوی دکتری فیزیک ذرات بنیادی و نظریه میدانها هستم، به قولی میشه گفت همون فیزیک نظری یا فیزیک بنیادی. به مباحث نظری علاقهمندی و میخوای وارد این رشته بشی ؟ بذار باهات رُک و راست صحبت کنم. اگه ار
نمانده در دلم دگر توان دوری
-
تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 13:41
روزگار غریبی است نازنینآن که بر در میکوبد شباهنگامبه کشتن چراغ آمده است* * *مغزم داره میترکه. هزار جور فکر مختلف هر لحظه به کله ام حمله میکنن. شاید دیده باشی گاهی خودت هم به خودت حمله میکنی. میشه حال
اعدام
-
تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 13:41
میدونم بعد از این پیچ، دوربین کنترل سرعت هستش، نیش ترمز میزنم و سرعت را پایین میآورم و دندهی ماشین رو عوض میکنم، تنها در اتوبانهای خلوت تهران، در این روزهای تعطیل، میروم و میروم. فقط نمیخواس
مزار شریف
-
تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 13:41
چشمانت از پشت برقعهای که به چهره بستی میدرخشد و مست میکند مرا. نرگس،دخترک افغان برایمان چای میآورد. برقعهات را بالا میزنی و میخندی، میپرسی چطور شده بودم؟ این اولین کلام توست... من، تو و مزار
قیام خواهیم کرد
-
تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 13:41
«... ما گریه نخواهیم کرد، ما قیام خواهیم کرد. ما نخواهیم نشست برای کوتاهیهای خود در گذشته حسرت بخوریم و ندای العفو سر دهیم تا شاید حسین(ع) پس از مرگ دستمان را بگیرد و شفاعتمان کند. طلب بخشش جایش این
دنیای عجیب خیال من
-
تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 13:41
به سمت شمال نگاه کن، به کوهپایههای خاکستری جنوب البرز! نور آفتاب بر آخر تابستان به صورت مان میخورد، داغ نیست. گرمای لذت بخشی همراه با نسیم آخر تابستان در وجودمان میپیچد. میپیچم به سمت راست و مستقی
آدما عادت میکنن
-
تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 13:41
آدما عادت میکنن. به اینکه باشی، به حضور هم عادت میکنن. آدما عادت می کنن؛ سخته ولی به نبودن هم، عادت میکنن. خاطره میشه، شاید فراموش نکنن ولی عادت میکنن. بودن و ماندن مساله مهمتری است اما تقدیر
خرمالوهای حوالی تجریش
-
تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 13:41
برف میبارید و سرد بود. از سرما داشتیم میلرزیدیم و یخ بود دستانمان؛ بر روی برف نرم قدم میزدیم، آهسته آهسته. انگار جای پایهامان را در تاریخ ثبت میکردیم، مسیری که طی کردهایم. اما برف آب میشد و
ندارمت!
-
تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 13:41
خوشبحال آنان که با تواند،با تو صحبت میکنند،با تو راه میروند،یا حتی از دور به تو نگاه میکنند. و چه بد احوالی است، حالِ ماکه تو را نداریم. آه! از این دوری. مجتبا. دوازدهم آبان ۹۸.
یک داستان !
-
تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 13:41
توجه توجهدر حین خواندن متوجه خواهید شد گزاره ها و پاراگراف ها ناتمام و ناکامل هستند. وپیوستگی در مطالب وجود ندارد. این یک داستان و زاده تخیلات نویسنده است. ادامه آن را هر جور می خواهید بنویسید.
یادواره
-
تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 13:41
چندین سال قبل ، همان موقع که باد جوانی در سرمان بود، فکر می کردیم دنیا ما را کم دارد که اینقدر دارد زشت میشود، رفتیم و برای خودمان برنامه چیدیم که دنیایمان را زیبا کنیم. ولی نمیدانستیم کم خواهیم آ
واقعه
-
تاریخ: 1398/1/26 ساعت: 11:24
رخ داد آن رویداد که نمیباید...خدانگهدار ...مجتبا ۲۰ فروردین ۱۳۹۸
آخر زمستون
-
تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 11:11
آخر زمستونه و نزدیکای بهار، هوا نباید سرد باشه ولی من بدجور سردمه، سردمه و میلرزم ولی یه کله پیاده میرم، انگار که لج کردم، لج کردم با خودم، که خودمو بشناسم، خودمو محک بزنم، پیاده برو، بیشتر محکمتر
اسیر خاطرهها
-
تاریخ: 1397/12/14 ساعت: 7:52
موسیقی را پلی میکنم، صدای اسپیکر رو زیاد میکنم و روی تخت دراز میکشم و در خاطرههایم میگردم و قدم میزنم. چشمانم را میبندم و در رویاهای آینده و خاطرات گذشته غرق میشوم. تو گذشتهها پرسه میزنم ت
پیشنهاد، بررسی و نقد یک کتاب 6
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:51
سالهای ابری - علی اشرف درویشیان- نشر چشمه (4 جلدی) سالهای ابری علی اشرف درویشیان، داستان زندگی شریف است، شریف داوریشه کرماشانی. شریفی که میخواست شریف زندگی کند و کرد. سالهای ابری، خاطرات کودکی شر
وقت رفتن
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:51
امروز صبح یاکریما جمع شده بودن رو بالکن، سر و صدا میکردن، هر زمانیکه وقت رفتن شد، همهجا رو تمیز کن، در رو پشت سرت ببند، ممکنه سوز بیاد من دیگه عمری ازم گذشته، بعد برو. برو هرجا که میخوای، فقط یه چی
شعری برایم بخوان
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:51
برگشتی. چه خوب کردی باز آمدی، چیزی ندارم که پنهان کنم، دلم برایت تنگ شده بود. یکجورایی میدانستم که بر میگردی. گفتم که من دیگر آن آدم سابق نیستم. همه تغییر میکنند. رابطهها هم دستخوش تغییر میشوند ول
چشمهایت
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:51
حالا که آمدی و ماندی و نرفتی بگذار برایت چیزکی بنویسم، نمیدانم شاید لحظهای بعد تصمیم بگیری بروی، و این نوشته بی معنا شود، مهم نیست، بالاخره یک روزی، هرکسی میرود به سویی؛ با دلیل یا بی دلیل. بگذار ب
یه مکالمه معمولی
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:51
+ تو عوض شدی . - همه عوض میشن. + آره ، ولی تو دیگه اون آدم سابق نیستی. - معلومه که نیستم. + خب دیدی، یعنی یه چیزی شده . چی شده ؟ - چیزی مگه قراره بشه . من الان دوست دارم اینجوری باشم که هستم. + داری ف
سنگ صبور
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:51
یادمه فردای روزی که به اولین نفری که دوسش داشتم، گفتم دوسش دارم، سنگی که روش نشسته بودیم شکسته بود. میدونم خرافاته، اما اتفاق افتاد، به هر دلیلی. شاید اصطلاح "سنگ صبور" هم از همین خرافات اومده. اگه سختگیرانه نگاه نکنیم بیراه هم نیست. خیلی چیزها رو نمیشه به آدمها گفت. خودشون کلی مشکل دارن، علیهت استف...