
شش سال از آن شب کذایی و چهار سال از روزی که آن خاطره زمستانِ سرد را نوشتم می گذرد. حالا من اینجا نشسته ام در امان، کیلومترها دور از آن آب و خاک. مبهوت به صفحه ی مانیتور و گوشی، عکس ها را بالا و پایین می کنم از این خبرگزاری به آن خبرگزاری. دیگر نمی توانم، انگار بریده ام… دیگر هیچ چیز عادی نخواهد شد، این تنها چیزی است که مطمئنم. ضحاک ماردوش خون طلب می کند، صبح به صبح در حمام خون استحمام می کند و باز خون طلب می کند و خون و خون و خون ….. ما انسانیم و انسان از نسیان می آید و نسیان یعنی فراموشی. آیا ...
ادامه مطلب
داستان ما از خیلی قدیمها شروع شد. وقتی که یه بچهی راهنمایی بودیم و ما با هم دوست شدیم. این دوستی ادامه پیدا کرد تا الان که پارهوقت سرکاریم و درس میخونیم و روزگار میگذرونیم. یه عصر و یه کافه و یه قرار و شروع داستان ما ... ...
ادامه مطلب