
شش سال از آن شب کذایی و چهار سال از روزی که آن خاطره زمستانِ سرد را نوشتم می گذرد. حالا من اینجا نشسته ام در امان، کیلومترها دور از آن آب و خاک. مبهوت به صفحه ی مانیتور و گوشی، عکس ها را بالا و پایین می کنم از این خبرگزاری به آن خبرگزاری. دیگر نمی توانم، انگار بریده ام… دیگر هیچ چیز عادی نخواهد شد، این تنها چیزی است که مطمئنم. ضحاک ماردوش خون طلب می کند، صبح به صبح در حمام خون استحمام می کند و باز خون طلب می کند و خون و خون و خون ….. ما انسانیم و انسان از نسیان می آید و نسیان یعنی فراموشی. آیا ...
ادامه مطلب
باران بند آمده بود، پرتوهای گرم خورشید بر پوست سردم می نشست، درختان سبز شده بودند. آری اینک بهار بود. شکوفه های گیلاس سر برآورده بودند. چهره شهر دلنشین شده بود. در حین قدم زدن عمیق فکر می کردم. به آنچه در این سال ها گذشته است. در کوچه پس کوچه های قرمز و نارنجی و زرد این شهر غریب. من می دانم که برای این شهر نیستم. ولی آن را دوست دارم. محل زندگی من است. من دارم اینجا زندگی می کنم پس آن را دوست دارم. این شهر باید مال من باشد. حالا دیگر حس یک مسافر غریبه را ندارم. زمستان سرد تمام شده و من اینجا دارم روزها را یکی پس از دیگری می گذارنم. نگرانم؛ خیلی . از شدت نگرانی گاهی هیچ کاری نمی توانم کنم. من همیشه شروع می کردم. با قدرت. اما پایان! انگار پایانی درکار نیست. دنیا همه رها کردن است. من رها کردن ر...
ادامه مطلب
پاییز است و سرد ولی این سرما، سرمای پاییزی نیست. گوش کن این صدا، صدای باران نیست که میبارد؛ صدای رگبار گلوله هاست. بببن این رنگ سرخ انار نیست که پاشیده شده به لباسهایمان، رنگ خون است. خون برادران و خواهرنمان. ببین این بوی گلهای مریم نیست که در هوا پیچیده، بوی گازهای اشک آور است. چشم ما خیس است از نبود عزیزانمان. اشک آور هم نزنند مگر این گریه بند میآید؟ قلبمان خون است از تیرهای شما. پاییز است و سرد. انگار که گرد غم و مرگ پاشیده اند به چهرهی این شهر و دیار. مگر پاییز نیست. مگر نباید بر روی برگ های زرد و نارنجی ریخته شده بر کف خیابانها قدم میزدیم. مگر منتظر گاری پیرمرد بر سرچهاراه نبودیم که با باقالیهایش شبهای سرد ما را گرم کند؟ ۱۲ آبان ۱۴۰۱ مجتبا :: موضوعات مرتبط: موجِ نارنجی، آنچه از دل بر...
ادامه مطلب
در روزهای پایانی آبان ۱۴۰۱ به سر میبریم. دو ماه پیش نمیدانستیم چه قرار است بشود. هیچ کس فکرش را نمیکرد اینگونه جای جای ایران نالهی مردمان خسته به فریاد تبدیل شود. هیچ کس نمیدانست قرار است مشتها گره شوند و تا زمانیکه مزه آزادی را نچشند باز نخواهند شد. کسی چه میدانست کودک و نوجوان بر روی خاک گرم این سرزمین در خون خواهد غلتید، کسی چه میدانست معلم و وکیل و استاد و منتقد زندانی خواهند شد. هیچ کس نمیدانست چه اتفاقی در حال رخ دادن است. حالا ماندهاند هاج و واج با طنابهای اعدام. درمانده و خستهتر از همیشه، تکیه زدهاند بر قنداق تفنگهایشان. مادرها چه میدانستند که فرزندانشان صبح به صبح بند کفش را به مثابه بند پوتین رزم میبندند. که اگر میدانستند آخرین بوسه را نثار پیشانی قهرمانشان میکردند و با کاسهای آب ...
ادامه مطلب
تو شبیه به نقش ترمهیی، نگارهی سبز و آبی بر دل سفیدی ابرها. تو روانی، روان شبیه به باد، شبیه به آب، شبیه به باران. میباری نم نم و حریر وار بر اندیشه و خیالم مینشینی. آنقدر شیرین مینشینی که انگار روی صندلی چوبی کنار پنجره؛ دقیقا روبهرویم نشستهای. قوری چای و استکانها جلویمان آمادهاند. آمادهاند برای یک همنشینی قندپهلو با تو. دستت را میگیرم، میخواهم که بلند شوی، با من بیایی. بیایی به شهر رویاها. قدم بزن با من ، قدم بزن بر روی چمنهای خیس، در زیر آسمانِ مهتاب. بگذار شب را در کنار قدمهای تو صبح کنم. با صحبت های درگوشی. با خندههای بلند. بگذار صدا شویم. صدای فوارهی آب میان حوضچهی پارک. صدای عشق شویم در یک غروب گرم تابستانی. یک خیال خوش، یک غزل حافظ در میان ذهن و جاری روی لب. مجت...
ادامه مطلب
حالا سخت ترین کار دنیا فکر کردن است. آنقدر سخت است که فقط خودت را مشغول می کنی تا کمتر فکر کنی. کمتر سراغ گوشی می روی تا پیام هایت را چک کنی. وسوسه می شوم. دست بر تصویر پروفایلت می گذارم. بزرگ می شوی و می بینمت. تو نیستی. پیام هایت هست. باور کن سخت ترین کار دنیا فکر کردن است. فکر کردن به اینکه نیستی. به کلمات فکر می کنم. به جمله هایی که بین مان رد و بدل شد. سخت است جواب سوالات را دادن. چه باید می کردم که نکردم و چه نباید می کردم که کردم. زمان عجله دارد. ثانیه ها پشت ثانیه ها می دوند. چرا ولی هنوز اول هفته است. همین مدتی که نبودی و نبودم معادل دو هفته بود. من که باور نمی کنم همش دو روز گذشته باشد. سخت ترین کار دنیا فکر کردن است. فکر کردن به این که چراهایی که هر لحظه ظاهر می شوند، بیشتر می شو...
ادامه مطلب
در میانهی آتش و دود، در میان انبوه صدای اعتراضات، ضجهها و شیونها، در میان صدای تیر و ترقه، دنبال صدای تو میگشتم. تا همین چند دقیقه پیش تو دقیقا آنور بولوار بودی و من اینور در تقلای رسیدن به تو. ناگهان اشک بود و دود، انگار جنگ جهانی شروع شده بود. چشمانم تار میدید و من تنها به دنبال صدای تو و رنگ نارنجی شال تو بودم. اما ندیدمت، ندیدمت و ندیدمت. حالا سالهاست منتظر دیدار توام ... در ادامه نوشتارهای سالهای قبل : تقلب و "من درد مشترکم" مرا فریاد کندر میانهی آتش و دود، در میان انبوه صدای اعتراضات، ضجهها و شیونها، در میان صدای تیر و ترقه، دنبال صدای تو میگشتم. تا همین چند دقیقه پیش تو دقیقا آنور بولوار بودی و من اینور در تقلای رسیدی به تو. ناگهان اشک بود و دود، انگار جنگ جهانی شروع شده بود. چشمانم...
ادامه مطلب
آتش درون شومینه، نفسهای آخرش را میکشید. هیزمها سوخته بودند و چیزی جز خاکستر از آنها باقی نمانده بود. سرما از لای دیوارههای چوبی هر طور شده عبور میکرد و به داخل میآمد. خیسی و رطوبت هوا کامل حس میشد. در میان انبوه لباس ها و پتو خود را گرم نگه داشته بودیم. چای هنوز از دیشب درون کتری مانده بود و سیاه ترین رنگ ممکن را گرفته بود. بلند شدم و از پنجره کلبه بیرون را نگاه کردم. دشت سراسر سفید شده بود و برف بود که نشسته بود و همچنان هم میبارید. از شدت بارش کم شده بود. میشد انتهای جاده و تک درخت پیر ییلاق را دید که استوار ایستاده است و در خواب زمستانی فرو رفته است. در کلبه را باز کردم و سوز سرما به پهنای صورتم خورد و اندکی برف بر روی سر و شانه هایم ریخت. هوا سرد بود و دلم گرم. چون تو را داشتم. می...
ادامه مطلب
در وصف سی سالگی نوشتن کمی سخت است. نه در اوایل جوانی هستی و خامی، نه در انتهای تجربه و پختگی. درست در وسط هستی. معلق میان زمین و آسمان در میانهی اعداد و تقسیمبندیهای روزگار. راستش را بگویم فکر میکردم، روز سی سالگی آدم زیباتر از یک روز معمولی باشد. یک روز پر هیجان، پر خاطره و حتی پر مخاطره! اما هیچکدام نبود. روزهایم همه یک شکل شده اند، با کمی بالا و پایین و نوسان که زیاد چیزی نیست که به آن اتکا کرد. روزهایی که با نشستن پشت رفیق قدیمیام، همین رایانه را می گویم، میگذرد. روزی که نهایت تفاوت آن در پاسخ به ابراز لطف دوستانِ قدیمی و عزیزم و بانکها و موسسات است، همین. و ما انسانها چقدر تنهاییم ! برنامهها و کارهای زیادی در سَر و زندگی روزانهام هست که باید انجام شوند و دارند آرام آرام راه میروند تا ب...
ادامه مطلب
از پشت پنجرهها صدای باران میآمد. باران تند میآمد. آن شب وسطای پاییز یود.u200f پیتزای خانگی درون فر وا رفته بود. خب اینم از شام ما! تکههای وا رفته و شل پیتزا را روی بشقاب کشیدم و نشستم روی صندلی کانتر آشپزخانه. کمی سس ریختم و یک لیوان دلستر. سعی کردم برش های پیتزا را بدون آنکه از دستم بیفتند به دهن بگیرم و با دست دیگرم قلم در دست بگیرم و بنویسم. هر آنچه که باید بدانی را مکتوب کنم همانطور که دارم میخورم. آدم باید وقتی برای فکر کردن تمرکز داشته باشد. وقتی گرسنه باشد و شکمت قار و قور کند که نمیتوانی بنویسی. اگر هم کم خوابی داشته باشی هم همین است. حالا تو هزار و یک مثال بزن که فلانی در اوج فقر و گرسنگی شد نویسنده و دیگری در اوج نخوابیدنها و تلاشهای وافر شد بهمان کس. من که زیر بار نمیروم. میدانی ...
ادامه مطلب
چون پاییزه ، و پاییز تو رو یاد من میآره.* توی ترافیک چمران، دندهی ماشین رو عوض میکنم و به تو نگاه میکنم. نگاه میکنم و انگار بار اولی است که تو را دیدهام. میلرزم و یخ میکنم. شاید بخاطر با...
ادامه مطلب
با رفتنت من باختم گویی تمام عمر را یک میخواستم و تاس میریختم هفت هم آمد ! من ندیدم یک را مجتباموضوعات مرتبط: موجِ نارنجی ، داستان کوتاه Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
من دانشجوی دکتری فیزیک ذرات بنیادی و نظریه میدانها هستم، به قولی میشه گفت همون فیزیک نظری یا فیزیک بنیادی. به مباحث نظری علاقهمندی و میخوای وارد این رشته بشی ؟ بذار باهات رُک و راست صحبت کنم. اگه ار...
ادامه مطلب
روزگار غریبی است نازنینآن که بر در میکوبد شباهنگامبه کشتن چراغ آمده است* * *مغزم داره میترکه. هزار جور فکر مختلف هر لحظه به کله ام حمله میکنن. شاید دیده باشی گاهی خودت هم به خودت حمله میکنی. میشه حال ...
ادامه مطلب
چشمانت از پشت برقعهای که به چهره بستی میدرخشد و مست میکند مرا. نرگس،دخترک افغان برایمان چای میآورد. برقعهات را بالا میزنی و میخندی، میپرسی چطور شده بودم؟ این اولین کلام توست...من، تو و مزار ...
ادامه مطلب
«... ما گریه نخواهیم کرد، ما قیام خواهیم کرد. ما نخواهیم نشست برای کوتاهیهای خود در گذشته حسرت بخوریم و ندای العفو سر دهیم تا شاید حسین(ع) پس از مرگ دستمان را بگیرد و شفاعتمان کند. طلب بخشش جایش این...
ادامه مطلب
به سمت شمال نگاه کن، به کوهپایههای خاکستری جنوب البرز! نور آفتاب بر آخر تابستان به صورت مان میخورد، داغ نیست. گرمای لذت بخشی همراه با نسیم آخر تابستان در وجودمان میپیچد. میپیچم به سمت راست و مستقی...
ادامه مطلب
آدما عادت میکنن. به اینکه باشی، به حضور هم عادت میکنن. آدما عادت می کنن؛ سخته ولی به نبودن هم، عادت میکنن. خاطره میشه، شاید فراموش نکنن ولی عادت میکنن. بودن و ماندن مساله مهمتری است اما تقدیر...
ادامه مطلب
برف میبارید و سرد بود. از سرما داشتیم میلرزیدیم و یخ بود دستانمان؛ بر روی برف نرم قدم میزدیم، آهسته آهسته. انگار جای پایهامان را در تاریخ ثبت میکردیم، مسیری که طی کردهایم. اما برف آب میشد و...
ادامه مطلب
توجه توجهدر حین خواندن متوجه خواهید شد گزاره ها و پاراگراف ها ناتمام و ناکامل هستند. وپیوستگی در مطالب وجود ندارد. این یک داستان و زاده تخیلات نویسنده است. ادامه آن را هر جور می خواهید بنویسید....
ادامه مطلب